دستهبندی: بدون دستهبندی


یک قصر و چند پادشاه، داستان زندگی امام هادی)
توضیحات
📚یک قصر و چند پادشاه
🍃موضوع: داستان زندگی و زمانه ی آقا امام هادی (صلوات الله و سلامه علیه) ✨
✍️ نویسنده : استاد مجید ملامحمدی
📖تعداد صفحات : 176 صفحه 📖
✨ برشی از متن کتاب:
سه مامور عبوس، شانه به شانه هم به جمعیت رسیدند. هر سه مسلح و تیزبین به نظر میآمدند. هر کدام با یک جفت چشم سرکش حواسشان به تازه واردها بود. دنبال جاسوس و خرابکار بودند. مردِ سیاه روی کمر خمیدهای، که در چرخ کوچک و چوبی خود بساط حلوا و خرما و مویز داشت، ترسان بهشان سلام کرد و تعارف زد. به سلامش جوابی ندادند. فقط مامور اولی که بر خلاف آندو قلچماق، ریزه اندام و سبزه رو بود، چنگی به مویزها زد و مشتی از آنها را به دهان گشاد خود ریخت. بعد با دهان پُر گفت: اینجا که جای کاسبی نیست بی همه چیزِ نادان! برو یک جای دیگر. یالّا زودتر!
مرد سیاه رویِ بهتزده و ترسان، چرخش را حرکت داد. شتری از میان شترها چندبار عُر کشید. ابن فرج به سمت شترها پا تند کرد. نفسش را پُر صدا بیرون داد و با چشمهایی گشاد و پرسشگر پرسید:«به کدام سو بروم؟»
چشمهایش مثل دو سنگ سیاه و صیقل یافته بود. آفتاب با حرارت زیاد بر خاک فرش چرک آلود، تن کشیده بود. موجی بزرگ به جمعیت افتاد. جمعیت تکانی خورد. انگار دست باد به گندم زاری یکدست موج انداخته و میخواست گیسوانش را شانه بزند. تازه واردها ایستادند؛ خسته و تب آلود؛ در صفی طولانی به دنبال شتران خاکآلود؛ درست در وسط میدانگاه. در همان نقطۀ اصلی تلاقی مردم با کاروانهای تازه وارد. از شرق و غرب و شمال و جنوب عالم. از ایران… روم… مغرب و…
سایۀ سکوت بر همۀ تالار سنگینی کرد. تنها صدای جزجز شعلۀ مشعلها بود که بهگوش میرسید. زن ناآرام و نگران شد. متوکل ابرو بالا انداخت. وزیر دست به ریشِ بلند خود گرفت و منتظر فرمان خلیفه ماند. متوکل سر چرخاند طرف زن و از او پرسید: «چه میگویی، زن؟ در مقابل نوادۀ پیامبر خدا چه جوابی داری؟»
زن با صدایی زنگدار و ترس زده پاسخ داد: «او میخواهد مرا به این وسیله به هلاکت بیندازد. حیوانات که فهم و شعور ندارند، یا امیر، دارند؟! به خدا ندارند!»
متوکل که از پاسخ او راضی بود برگشت و به امام هادی نگاه کرد. حاضران با تعجب به یکدیگر خیره شدند. امام با چهرهای آسوده و راحت رو به متوکل گفت: «در اینجا چند تن از اولاد فاطمه حضور دارند. هرکدام را که میخواهی بفرست تا مطلب آشکار شود!»
حاضران چند قدمی عقب رفتند. متوکل با تعجب همۀ آنها را از نظر گذراند. وزیر نیشخند زد. پیرمردی از میان حاضران گفت: «چرا خودش نمیرود؟ خودش از همۀ آنها سزاوارتر است!»
متوکل لبخند خشکی زد، اما پنهانی خوشحال شد: «یا اباالحسن، چرا خودتان نزد آنها نمیروید؟! خودتان!»
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
#مجموعه_کتاب_محسن
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
نظرات
دستهبندی: بدون دستهبندی