دستهبندی: پر فروش های ادبیات

کتاب شب های روشن اثر فئودور داستایوفسکی انتشارات محراب دانش
توضیحات
زمان همه گونه رؤیایی میبیند. از دوست شدن با شاعرها تا داشتن جایی در زمستان با دختری در کنارش. او میگوید که بیروحی زندگی روزمره مردم را میکشد در حالی که او میتواند زندگی اش را به هرشکلی که بخواهد در رویاهایش درآورد. در پایان سخنان برانگیزنده اش ناستنکا همدردانه به او اطمینان میدهد که اومی تواند دوستش باشد.
داستان ناستنکا
ناستنکا در بخش سوم داستانش را برای راوی تعریف میکند. او با مادربزرگ سختگیرش که او را بسیار حفاظت شده بار آورده بود زندگی میکرد. از آن جایی که پانسیون مادربزرگش بسیار کوچک بود آنها بخشی از خانه را اجاره داده بودن تا درآمدی به دست آورند. هنگامی که مستاجر پیشین میمیرد علیرغم خواست مادربزرگش با مردی جوانتر، نزدیک به سن و سال ناستنکا جایگزین میشود. مرد جوان یک رابطهٔ خاموش با ناستنکا آغاز میکند، اغلب کتابی به او میدهد تا بلکه او عادت کتابخوانی را در خود گسترش دهد. در نتیجه او به کتابهای سر والتر اسکات و الکساندر پوشکین علاقهمند میشود. یک روز مرد جوان او و مادربزرگش را به تئاتری که در آن نمایش " آرایشگر سِویل " اجرا میشود دعوت میکند. در شبی که مستأجر جوان قرار است از سن پترزبورگ را به قصد مسکو ترک کند، ناستنکا از دست مادربزرگش فرار میکند و او را ترغیب میکند که با او ازدواج کند. او با گفتن این که به اندازهٔ کافی پول ندارد تا از هردویشان حمایت کند ازدواج آنی را رد میکند اما به ناستنکا اطمینان میدهد که دقیقاً یک سال دیگر برای او برخواهد گشت، ناستنکا پس از گفت این داستانش را به پایان میبرد و میگوید که یک سال مدت گذشتهاست و او حتی یک نامه هم در این مدت برای او نفرستادهاست.
شب سوم
راوی اندک اندک متوجه میشود که علیرغم تاکیدش بر این که دوستی آنها افلاطونی باقی میماند، او بی اختیار عاشق ناستنکا شدهاست؛ ولی او با این حال، با نوشتن نامهای و فرستادن آن به معشوق ناستنکا و پنهان کردن احساساتش نسبت به ناستنکا به او کمک میکند. آنها به انتظار نامه یا پیدا شدن او مینشینند؛ اما با گذر زمان ناستنکا از غیبت او بی قرار میشود. او خود را با دوستی راوی تسکین میدهد، بی آن که از عمق احساسات او نسبت به خود آگاه باشد، او میگوید که " من عاشق تو هستم از آن جا که عاشق من نشدهای… ". راوی که از طبیعت یک طرفهٔ عشقش نسبت به او رنج میبرد، متوجه میشود که همزمان، ناخودآگاه با او احساس غریبگی میکند.
شب چهارم
ناستنکا با این که میداند معشوقش در سن پترزبورگ است از غیبت او و جواب نامهاش مایوس میشود. راوی به تسلی دادن او ادامه میدهد، ناستنکا بسیار قدردان است و این باعث میشود راوی عزم خودش را میشکند و عشقش به ناستنکا را اعتراف میکند. ناستنکا در ابتدا سردرگم است، راوی که متوجه میشود دیگر نمیتوانند مانند گذشته به دوستیشان ادامه دهند، پافشاری میکند که دیگر او را نبیند. ناستنکا اما اصرار میکند که او بماند. آنها مشغول قدم زدن میشوند و ناستنکا میگوید که شاید روزی رابطهٔ آنها بتواند رنگ و بوی عاشقانه بگیرد ولی او آشکارا دوستی راوی را در زندگی اش میخواهد. راوی با این چشم انداز امیدوار میشود تا این که در طی قدم زدنشان از کنار مرد جوانی میگذرند که میایستد و آنها را صدا میزند. معلوم میشود که او معشوق ناستنکاست و ناستنکا به آغوش او میپرد. ناستنکا عجالتاً بر میگردد و راوی را میبوسد اما سپس در طول شب با عشقش به قدم زدن میپردازد و راوی را تنها و شکسته قلب رها میکند.
صبح
"شبهای من با صبحی به پایان رسیدند. هوا وحشتناک بود. قطرههای باران به طرز غمانگیزی بر شیشهٔ پنجرهام ضربه میزدند" بخش پایانی تنها شامل یک پس گفتار خلاصه است که به نقل نامهای که ناستنکا به راوی مینویسد و در آن از وی به خاطر آزار و اذیت او معذرت خواهی میکند و اصرار میکند که همیشه قدردان دوستی او خواهد بود. ناستنکا همچنین اشاره میکند که کمتر از یک هفتهٔ دیگر ازدواج میکند و امیدوار است که او در آن شرکت کند. هنگامی که راوی نامه را میخواند به گریه میافتد. رشتهٔ افکار راوی را ماتریونا، خدمتکارش، با گفتن این که پاک کردن تار عنکبوتها تمام شده پاره میکند. راوی متوجه میشود که هرگز ماتریونا را به چشم یک پیرزن ندیدهاست. او بسیار پیرتر از همیشه به نظر میرسد. راوی به صورت خلاصه به این میاندیشد که آیا آینده اش همیشه بدون همدم و عشق خواهد بود. با این حال او مأیوس نمیشود: " ولی این که من هرگز نسبت به تو احساس نفرت کنم، ناستنکا! که من سایه ای تاریک بر شادمانی روشن و آرام تو بیندازم! که من دانه ای از آن شکوفههای ظریفی که بر موهای تیره ات گذاری هنگامی که با او در محراب قدم زنی را بشکنم! آه نه… هرگز هرگز! آسمانت همیشه صاف باد، لبخند عزیزت همیشه روشن و خرسند باد و همیشه خوشبخت باشی به شکرانهٔ آن لحظهٔ رحمت و شادمانی که به دیگر قلب تنها و قدرشناسی دادی … خدای من، تنها یک لحظهٔ رحمت؟ آیا چنین لحظه ای تمام عمر مردی را کافی نیست؟
نظرات
دستهبندی: پر فروش های ادبیات